به گزارش پایگاه خبری مساوات به نقل از خبرگزاری آنادولو، سفر او از سلطانهانی در آکسارای آغاز شد؛ جایی که در کودکی وارد یک کارگاه کوچک تعمیر فرش شد. او در طول سالها مهارتهای خود را در استانبول و جمهوری آذربایجان تکمیل کرد و ظرافتهای بافت و مرمت را آموخت؛ ظرافتهایی که نمیتوان آنها را از کتابها یاد گرفت.
امروز او در گورمه، نوشهیر، با همان تعهد روز نخست به کارش ادامه میدهد و هر فرش را همچون خاطرهای زنده مینگرد. برای آکباش، هر تار و پود گفتوگویی با گذشته است و هر قطعه مرمتشده پلی است میان نسلها.

ورود به کارگاه آکباش در محله گافرلی، احساسی شبیه قدم گذاشتن به یک موزه زنده دارد. دستههای فرش و گلیم از کف تا سقف چیده شدهاند؛ برخی مرتب لولهشده و برخی تاخورده و در انتظار نوبت خود. بوی ملایم و خاکی پشم با عطر لطیف رنگهای طبیعی در هم میآمیزد. نور از پنجرهها عبور میکند و سایههای نرمی بر نقشونگارهای پیچیده میاندازد؛ برخی با گذر زمان کمرنگ شدهاند و برخی دیگر بر اثر مرمتی دقیق، دوباره درخشان شدهاند.
آکباش کار را با بررسی دقیق هر نقش آغاز میکند و تاریخ تنیدهشده در الیاف را دنبال میکند. بسیاری از فرشهایی که نزد او آورده میشوند، غیرقابل تعمیر تلقی میشوند. اما او بهجای دور انداختن آنها، نخها را نجات میدهد و با دقت گرههای حاصل از سالها استفاده و فرسودگی را باز میکند. الیافی که زمانی بیروح و کدر بودند، به نخهایی زنده و درخشان تبدیل میشوند که تقریباً بهطور کامل با رنگهای اصلی هماهنگاند.

آکباش میگوید: سعی میکنم به این فرشها زندگی دوباره ببخشم. هر کدام شاهد رشد خانوادهها، پر شدن اتاقها از خنده و طنین قدمها بودهاند. با استفاده دوباره از نخها، داستانهایشان ادامه پیدا میکند.
او از طریق این کار، هم به پایداری توجه دارد و هم به تاریخ ادای احترام میکند و نشان میدهد که عمر یک فرش با کهنه شدنش به پایان نمیرسد.

آکباش توضیح میدهد: «مرمت از بافتن سختتر است.» برخلاف بافت که بافنده از ابتدا بر هر نخ کنترل دارد، مرمت مستلزم درک اثر اصلی، تحلیل دقیق هر گره، تار و پود و هماهنگ کردن آنها با نهایت دقت است. یک اشتباه کوچک میتواند نظم نقش را بر هم بزند و ریتم و اصالت آن را تغییر دهد.
او این کار را به جراحی یک پزشک تشبیه میکند؛ ظریف، دقیق و نیازمند تمرکز کامل. هر کوکی که میزند، ساختار اصلی را احیا میکند و هم زیبایی و هم کارکرد را بازمیگرداند.
دو گربه به نامهای کهربار و ساری آزادانه در کارگاه پرسه میزنند و اغلب هنگام کار کنار آکباش جمع میشوند. گربههای بیسرپرستی که او نجات داده، هر صبح پشت در منتظرش میمانند و خرخر آرامشان با صدای آرام سوزن و نخ همراه میشود. حضورشان دلگرمکننده است؛ یادآوری کوچکی اما همیشگی از اینکه این فضا تنها با فرشها زنده نیست، بلکه با همدمی و گرما نیز جان دارد.

آکباش با خنده میگوید: آنها مال من نیستند؛ مخلوقات (خاموش) خدا هستند. اما به من انرژی میدهند، استرسم را کم میکنند و مراقب کارم هستند.
آکباش از آخرین پاسداران این سنت بهشمار میرود؛ کسی که با صبر و مهارت، فرشهای کهنه را دوباره زنده میکند. او میگوید: ماشینها نمیتوانند روح این فرشها را بازآفرینی کنند. اما اگر مردم همچنان برایشان ارزش قائل شوند، این فرهنگ زنده خواهد ماند.




















