مساوات – فریباسادات علوی، احمد دلیرگلی در اوج جوانی برای کسب درآمد از روستای گل آباد شبستر راهی تهران شد و در یک قنادی مشغول به کار شد؛ اما تهران آن روزها زیر حملات موشکی قرار داشت. دیدن مجروحان و شرایط آشفته شهر، نگاه او و مسیر زندگی اش را تغییر داد.
دلیرگلی متولد دهم شهریور ۱۳۴۹ در سن ۱۷ سالگی کار در قنادی را رها کرد و با وجود اینکه هنوز به سن قانونی نرسیده بود، تصمیم گرفت خود را به جبهه برساند. با این حال، هر جا برای اعزام مراجعه میکرد، به دلیل سن پایین با پاسخ منفی مواجه میشد.
او در نهایت راه دیگری پیدا کرد و با قرار گرفتن در میان افرادی که فراری از جبهه بودند و به خدمت می بردند، خود را به جبهه رساند.
تازه اعزام شده بود که داییاش با در دست داشتن شناسنامه او برای دیدارش رفت و اعلام کرد احمد هنوز به سن قانونی نرسیده است، اما احمد کوتاه نیامد و با اصرار گفت موهایش را تراشیده، آموزش دیده و دیگر برنمیگردد.
مسیر ادامه پیدا کرد و احمد با قطار راهی اهواز شد.
در مسیر، از همرزمانش پرسد خط مقدم را میشناسند؟ پاسخ برایش ساده بود: دوستانش گفتند آن دودی که میبینی، خط مقدم است.
هرچه به آن دود نزدیکتر میشدند، صدای خمپارهها واضحتر به گوش میرسید تا اینکه به خط مقدم رسیدند. یکی از فرماندهان او را با خود همراه کرد و پس از عبور از تپهها، به محل استقرار نیروها رسیدند.
فرمانده، احمد را به عنوان دیدهبان انتخاب کرد آنها در نقطهای که فاصله چندانی با نیروهای عراقی نداشت و حتی میشد با چشم دید قرار داشتند.
فرمانده در ابتدا به او گفت: اینجا دیده بانی است و نفر قبلی تو را امروز زدند.
احمد بعدها از آن لحظه چنین یاد میکند که با خود گفتم اگر قرار است شهید شوم، نباید بر اثر بیاحتیاطی باشد، باید در میدان و در مواجهه با دشمن باشد.
اواخر فروردین سال ۱۳۶۷، همزمان با افزایش تحرکات نیروهای عراقی، شرایط جبهه سختتر شد. محل استقرار آنها حدود یک کیلومتر با نیروهای عراقی فاصله داشت و با دوربین دید در شب، رفتوآمد دشمن را زیر نظر میگرفتند.
تانکهای عراقی هر روز پشت تپهها جمع میشدند و سربازان حدسمی زدند که عراق ها به زودیحمله سختی می کنند.
احمد به یکی از دوستانش گفت: عراقیها حتماً فردا حمله میکنند.
پیشبینی او درست از آب درآمد.
ساعت ۶ صبح، حمله آغاز شد؛ حملهای گسترده که از زمین و آسمان انجام میشد. تنها سه نفر باقی مانده بودند. در گرمای شدید جنوب، تانکهای عراقی آنها را غافلگیر کردند و سرانجام به اسارت درآمدند.
به گفته دلیرگلی، تعداد اسرایی که در آن عملیات گرفته شده بودند بسیار زیاد بود و تشنگی و گرمای شدید، شرایط را سختتر کرده بود.
دلیرگلی از روزهای سخت اسارت میگوید؛ از شکنجه، کمبود آب و شرایط طاقتفرسای اردوگاه.
او روایت میکند که همیشه تلاش میکرد به همرزمانش کمک کند و در سختترین شرایط صبر خود را حفظ کند.
در اردوگاه، مدام اسرای ایرانی با مشتهای گرهکرده شعار میدادند: خامنهای، خامنهای، حمایتت میکنیم.
شرایط اردوگاه به حدی سخت بود که هشت اتاق بود و در هر اتاق حدود ۱۵۰ نفر نگهداری میشدند. با ورود صلیب سرخ، شرایط تا حدودی بهتر شد.
در این میان، گروههایی نیز با پوششهای متفاوت وارد اردوگاه شدند و تلاش کردند اسرای ایرانی را به سمت خود جذب کنند. بعدها مشخص شد این افراد از اعضای سازمان مجاهدین خلق بودند.
اسرای تبریزی نیز برای مقابله با این فضاسازیها شعارهای طنزآمیز خودشان را میساختند. از جمله شعاری که درباره رجوی در اردوگاه سر داده میشد: رجوی، یونجه نداری، بجوی بود
دلیرگلی از گروهی از افراد اردوگاه با عنوان «فرشتگان نجات» یاد میکند، افرادی از جمله اسماعیل قلیچخانی و علیاصغر سیفی که در کنار اسرا حضور داشتند.
یک بار او را به کربلا بردند، زمانی که هنوز خبری از آزادی نبود. با این حال، دلیرگلی میگوید هنگام حضور در کربلا در گودال قتلگاه احساس کردم که یک نفر به من گفت که بزودی آزاد خواهید شد.
چند روز بعد، تبادل اسرا آغاز شد.
ماموران صلیب سرخ در محل حضور داشتند و از اسرای ایرانی درباره مقصد مورد نظرشان سؤال میکردند، اما اسرا تنها یک آرزو داشتند و آن بازگشت به ایران بود.
پس از ۲۶ ماه اسارت، سرانجام در دهم شهریور سال ۱۳۶۹، همزمان با روز تولد، احمد دلیرگلی آزاد شد.
از مرز خسروی وارد خاک ایران شده و جایی که به سجده افتاد، خاک وطن را بوسید و مردمی را دید که بیصبرانه چشمانتظار بازگشت آزادگان بودند.
بازگشت از اسارت برای دلیرگلی پایان مسیر نبود.
او پس از بهبود شرایط جسمی و روحی، همچنان خود را در مسیر خدمت به کشور میداند و میگوید از دوران دفاع مقدس تا امروز، هرجا احساس کرده حضورش میتواند کمکی باشد، در میدان حاضر شده است.
از حضور در حوادث و جنگهای اخیر گرفته تا مشارکت در برنامههای اربعین و فعالیت در موکبها و گردانهای رزمی امام حسین(ع)، بخشی از سالهای پس از جنگ او را تشکیل داده است.
دلیرگلی خاطرهای از مادرش نقل میکند روزی که مادر به او گفت: پسرم، مگر این مملکت را به تو سپردهاند؟
و پاسخ او چنین بود: مادرم، اگر امروز در خانه با آرامش نشستهایم، به لطف و حمایت کسانی است که برای وطن با جان و دل همراه هستند.
احمد دلیرگلی امروز، پس از گذشت سالها از روزهایی که در نوجوانی راهی جبهه شد، همچنان خود را خادم وطن میداند؛ مردی که مسیر زندگیاش از قنادی تهران آغاز شد، به خط مقدم و اسارت رسید و پس از بازگشت نیز پایان راه را در خانهنشینی ندید.



















